اهم اوهوم

دارم اماده میشم که برم تولد دوستم. اینهمه تظاهر به دوست داشتن همدیگه براى چى؟ اینهمه وقت گذاشتن براى اشنا شدن با ادماى جدید براى چى؟ اینهمه انرژى مصرف کردن براى بودن کنار ادمایى که نمیشناسیشون براى چى؟

براى اینکه متاسفانه انسان نیاز به ارتباط داره و فاکینگ ارتباط نداشتن با ادما افسردت میکنه.


منبع این نوشته : منبع
براى ,اینهمه

نوراى رنگى دلم:)

از صبح شنبه تا بعد از ظهر پنجشنبه کلاس دارم و هیچ تایم ازادى برام نمیمونه که براى خودم باشم. یه هفتس که تنها زندگى میکنم. یکى از دیواراى خونمو بنفش کردم و روش عکس نقاشیایى که دوس داشتمو چسبوندم. دیوار روبرویش یه اینه ى قدى هست با نقاشیایى که دوست کوچولوم برام کشیده. دیوارى که این دوتا رو بهم وصل میکنه رو کلى برچسب رنگى چسبوندم که با مدادرنگیاى رو میزم تناسب خوبى درست میکنه. خونم کوچیک و دوست داشتنیه. شبیه خونس. هیچ احساس ترسى ندارم. شبا از توى کوچه یه نور نارنجى رنگ همه جاى خونمو روشن میکنه. 


+خیلى وقته کتاب نخوندم. دوتا نمایشنامه خریدم ولى نخوندمشون. هیج فیلمى ندیدم و هیچ موزیک خوبى گوش نکردم. فقط درگیر کاراى اسباب کشیم بودم.


+زندگى دوباره خوب شده و موهام دوباره سبز شدن:)


منبع این نوشته : منبع
میکنه

دایناسور

از دیشب که تصمیم گرفت با دوس دخترش تموم کنه حالش بده. کل شب بیدار موندیم. کلى گریه کردیم. باورم نمیشه بازم دارم دایناسورمو اینطورى میبینم. بازم شکسته. بازم تنها. دارم میمیرم. فقط میتونم باهاش حرف بزنم و هیچ کار دیگه اى از دستم برنمیاد. نباید اینجورى میشد. دایناسور من حقش این همه اذیت شدن نیست. گفتم که حاضرم خودم هزاربار این دردارو تحمل کنم ولى اون انقدر درد نکشه. میدونم از پسش برمیاد ولى نگرانشم.


منبع این نوشته : منبع
بازم

حرفى ندارم ولى مینویسم

حرفى خاصى ندارم بگم فقط خواستم یه پست بذارم ^.^

خیلى زود قراره کلىىىىى تغییر ظاهرى داشته باشم! اولیش اینه که بابام بالاخره کاملا راضى شد که جدا ازشون زندگى کنم. هرچند هنوز کارى ندارم و باید با نوزده سال سن از بابام پول بگیرم ولى همین که ازشون جدا میشم هم خیلى برام خوبه. بحثامون کمتر میشه و باهمدیگه بهتر کنار میایم:) تغییراى بعدى هم همونایین که تو پست قبلى گفتم:)

از شنبه باید برم دانشگاه. از اینکه هرروز باید حرفاى اون دختره رو بشنوم که فقط قصدش اذیت کردن روح منه خیلى عصبانى میشم. نون بهم میگه خیلى سکوت میکنى دربرابرش ولى من واقعا حال جواب دادن بهشو ندارم. همه میگن بهم حسودى میکنه درحالیکه همه چیزش بهتر از منه! واقعا نمیتونم درکش کنم! حتى داف کلاسمون هم تو یه استورى خیلى واضح و معلوم نشون داد که بهم حسودى میکنه:/ نمیدونم دقیقا از زندگى چى میخوان! معدل بالاى نوزده، قیافه ى خوشگل، لباساى رنگى، کلى لاسو براشون ریخته بعد اخه من؟ منى که فک کنم یبار هم صدامو نشنیدن! حتى نمیدونن چجور ادمیم و همیشه ساکت و اروم یه گوشه نشستم.

همینا بسه بازم میام کلى ک"سشر میگم:))


منبع این نوشته : منبع
خیلى ,ندارم ,حسودى میکنه

خوشیاى کوچیک من

دارم یه میکس از رادیو چهرازى رو گوش میدم. عاشقشم. شاید یه روزى اینجا هم گذاشتم. شاید یه روزى نقاشیامو گذاشتم. شاید یه روزى انیمیشناى کوتاهى که میسازمو گذاشتم. شاید یه روزى رفتم سراغ اواز.

احساس خوبى دارم. ناراحتم ولى احساسم خوبه. انرژیاى مثبت اطرافم دارن منفیارو میکشن. خاطره هاى خوب از ذهنم عبور میکنن. انگار همه ى کائنات دارن عشقشونو به من میدن. طبیعت باهام مهربونه. یه باد خنکى از پنجره ى اتاقم صورتمو اروم میبوسه. اصلا دلم نمیخواد سیگار بکشم. میخوام نقاشى بکشم. میخوام برقصم. برم تو کوچه و برقصم. میخوام موهامو نارنجى کنم. یه پیرسینگ هم رو بینیم بزنم. ولى میترسم دردش زیاد باشه. میترسم ریزش موهام بدتر بشه. ولى فقط یبار نوزده سالمه و دلم میخواد موهام نارنجى باشه. اگه دو سال پیش موهامو سبز نمیکردم هیچوقت خودمو نمیبخشیدم! اون لحظه تنها خوشیه من رنگ سبزى بود که رو موهام بود! الانم تنها خوشیم نارنجیه.


منبع این نوشته : منبع
شاید ,روزى ,موهام ,گذاشتم ,میخوام ,گذاشتم شاید ,بکشم میخوام

کم کم

هرروز یکم بهتر میشم. نقاشى هایى که میکشم بهتر شدن. ذهنم خلاق تر شده. ناراحتیه زیادم از ذهنم چیزاى جدیدى بیرون اورده که عاشقشون شدم. کم کم دارم اروم تر میشم. همه ى حسامو میریزم تو نقاشیام. الان فقط منتظرم که برم خونه ى خودم و راحت تر بتونم کارامو انجام بدم.


منبع این نوشته : منبع

باکره هاى جسمى، شما بخوانید دو رو هاى متظاهر

امروز با دوستاى دبیرستانم رفته بودم بیرون و تعجب میکنم که چطور یه زمانى این ادما بهترین دوستاى من بودن! اصلا عوض نشدن. هنوز توى حصارى که دور خودشون کشیده بودن موندن. زیاد خندیدیم ولى ذهنم همش متعجب بود. یکیشون نامزد کرده و میگفت باید بکارتشو بعد از اینکه رفت خونه ى خودش از دست بده. بکارت! چقدر برام بى معنى و مسخرس! میگفت رابطه دارن ولى هنوز باکرس. یعنى فقط بکارته که ثابت میکنه این ادم افتاب مهتاب ندیدس؟! 

از اینکه اون ادم سابق نیستم خیلى خوشحالم. از اینکه رشد کردم و به جلو رفتم و افکارمو بسته نگه نداشتم و به خودم اجازه دادم که ببینم بشنوم و تجربه کنم از خودم راضیم.


منبع این نوشته : منبع
اینکه

روزاى الالالایى

هرروز نقاشى میکشم. البته در حد اسکچ میمونن ولى ذهنمو اروم میکنن. از ابجى میخوام یه موضوعى بگه تا دربارش بنویسم. فیلم بدون زیرنویس میبینم. اهنگ گوش میدم و به سقف اتاقم نگاه میکنم. چایى میخورم. سیگار میکشم. مامانمو بغل میکنم. با داداشم بحث نمیکنم. بیشتر و بیشتر عاشق بچه ها میشم. به دوستم پیام میدم و میریم بیرون. غیبت میکنیم. میخندیم. دخترخالمو دلدارى میدم. ناراحتى ابجى رو میبینم. بازم اسکچ. میخوابم. فرندز میبینم. چایى میخورم. شایدم نسکافه. گشنم میشه و هیچى نمیخورم. لاغر شدم. زیبا شدم. ماسک میذارم. موهام میریزن. روى فرش. روى تخت. روى بدنم. روى لباسام. روى مبل. توى غذا. توى حموم. همه جا.


منبع این نوشته : منبع
میدم ,میبینم ,چایى میخورم